صبح یکی از روزهای پائیز امسال بود. مثه همیشه 2 تا کیف رو برداشتم و راه افتادم. از اتوبوس دوم که پیاده شدم و پیچیدم به سمت سربالایی دانشگاه، هوس کردم چند تا عکس بگیرم، بینابین عکس 3 و 4 بودم که یهو دیدم یه دستام خالیه! دستمو آوردم بالا تا رو به روی صوررتم، توی چشمام، ببینم کیف سیاه حامل لپ تاپ، نیست! تازه فهمیدم کیف لپ تاپو تو اتوبوس جا گذاشتم؛ نمیدونم چه مکانیسم دفاعی در بدن من اون موقع صبح، فعال شد که ماسکمو دادم پائین، صدای خواننده رو تو اوج گرفتنش با کشیدن هندزفری از گوشم خفه کردم و تا خود در اصلی دویدم؛ زدم بیرون و جلوی اتوبوس سفیدی که داشت از تو ایستگاه کنده می شد، دست تکون دادم، راننده با تعجب در مردونه رو باز کرد، پریدم بالا و گفتم اون لحظه دقیقا چه خاکی به سرم شده!! راننده بنده خدا با جملات مختلف میگفت "آروم باش" اما من انگار صداشو نمیشنیدم یا نمیخواستم بشنوم و فقط به اطلاعات، پایان نامه نصفه نیمه، عکسا و همه چیزایی که برام مهم بود و داشتم میمردم از اینکه تا الان دست کی افتاده تو این شهر درندشت؛ فکر می کردم....
تو راه زنگ زد به راننده قبلی و اون گفت باید بزنم کنار و بهت بگم، بعد گفت همچین چیزی تو اتوبوسم نیست! تا اینجا شده بود ساعت8:30 و من دو سوم جونم تو اون مرحله رفته بود...بعد زنگ زد به راننده قبل از قبلی، اونم همون جمله رو گفت، و بعد اضافه کرد همچین چیزی تو اتوبوسم هست. میرم ایستگاه آخر بیاد اونجا تحویل بگیره. تا اینجا شده ساعت8:35 و من جونم تو این مرحله رسیده به دو سوم....
رفتیم تا خود ترمینال، راننده گفت دیرت شده؟؟ گفتم به نسبت بله! گفت شمارمو بگیر به استادت بگم که واقعا کیفت گم شده و دنبال بودی و نخواد توبیخت کنه!!! من که اون موقع بین تعجب، خوشحالی و درعین حال ذوقمرگی بودم، پوکر فیس شدم و گفتم نه آقا،ناسلامتی ما از خوبای دانشگاهیم، اصنم ازین گیرای الکی نمیدن؛ تو دلم هم گفتم اصن با استاد قرار ندارم، دارم میرم معاونت! کار کنم مثلا، پول دربیارم...
بعد که خیال اون بنده خدا از باب پیدا شدن کیف و عدم تنبیه احتمالی، راحت شد، گفت شیرینی اش فراموش نه؛ منم گفتم اینجا که دستم بسته ست و اینجا هم شیرینی فروشی نیست؛ اما میتونم دعا کنم در حق خودتون و خانوادتون که سالم و با عافیت باشین. از راننده اتوبوسی هم که کیفمو تا اونجا برده بود تشکر کردم و مسیری که رفته بودم رو برگشتم. تا این جا شده ساعت 9:15 و من که خونه رو از 7:30 به مقصد دانشگاه ترک کرده بودم، بالخره حوالی 9:35 به مقصد رسیدم.
پیام اخلاقی: هنوز هم آدمای خوب تو شهر پیدا میشن؛ هرچند شرایط اقتصادی سخت باشه.
پیام معنوی: همچنان توسل به ائمه جواب میده، تو یه لحظه از ذهن و زبونم گذشت"یا حضرت علی اصغر(ع)"؛همین.