- به پیشنهاد توئیتر شروع کردم به گوش دادن پادکست رَواق، توی مسیر تونستم 3 تا اپیزود اول رو گوش بدم و تجربه خوبی هست تا الان. چهارشنبه موقع برگشت هم کتابی گرفتم برای اینکه یه کم احوالات این روزها رو متعادل کنم و عجیب جواب داد:)

- با برگشت، فکرها زیاد شده، ندیدن ها تبدیل به عادت شده و مثل قبل دیگه باعث به هم ریختن نمیشه، خیلی مثل قبل اندوه ناشی از نداشتن سنگینی نمیکنه شاید هم به خاطر اینه که ته خیالم جمعه که وجود داشتنی هست هنوز.

- در حال سعی فراوان برای گذراندن در آرامش، کنترل افکار، رهایی از ترس.

#می‌ترسید بی‌آنکه بداند می‌ترسد. غمگین بود بی‌آنکه بداند از چه. می‌خواست برود، بی‌آنکه بداند به کجا. دلتنگ بود، بی‌آنکه بداند برای که...




/ یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ / 7:57/دختر آدم

یک. دوشنبه وقتی اونی که همیشه میخواد برادریش رو بهم ثابت کنه، پیام داد و نوشت شب بیا میخوام راجع به موضوعی حرف بزنم،، یه حس عجیبی اومد سراغم، بعد قلبم جوری شروع کرد به تاپ تاپ کردن که انگار یه دختر تازه به بلوغ رسیده ام که میخواد راجع به اولین احساس اش صحبت کنه. نمی دونم چرا دلم خواست ربطش بدم به ماجرایی که تموم شده ولی هنوز خاطراتش با منه. مکالمه ظهر ثابت کرد که این بار درست حدس زدم و راجع به همون موضوعه. شب وقتی دو نفری داشتن حرف میزدن، در حالی که هیچ حسی برای اشتیاق دوباره نداشتم، در حالیکه میدونستم مرور گذشته ممکنه چقدر برام سخت و سنگین باشه، فقط به شرط شنیدن اونم در حد یک ساعت، پذیرفتم که قرار گذاشته بشه.

دو. خوب نیستم. دوبار میگم نه. نسبت به زندگیم سِر شدم، تلفنی قانع میشم فقط یه فرصت دیگه بدم، یادآوری میشه دیگه بدتر از این نمیشه، شرط میذارم هرجا حالم بد شد بدون در نظر گرفتن موقعیت پاشم بیام. چند ساعت بعد از اون مکالمه، خودم رو در حال خرید میبینم که سر انتخاب رنگ شال، دوباره شدم همون آدم پرشور و هیجان.

سه. مامان میگه چقدر قرمز بهت میاد، خوب شد این رنگ رو گرفتی واسه لباس منزل. چشمام برق میزنن، لبخند کشداری میاد روی لبم......صبح از اول وقت شروع میکنم به لباش شستن و اتو کردن و تمیز کردن. ظهر دیگه کارام تموم شده. ادامه انیمیشن" ربات وحشی" رو میبینم که طول هفته مرتب تبلیغات و نظرات مثبت ازش دیدم....عصر آماده میشم و بعد از کلی وقت کیف میکنم از ظاهرم، خوشحالی کم کم داره توی بدنم منتشر میشه.... این طرف پل، درست جایی خلافِ جهتی قطعِ ارتباط، شروع میکنیم به راه رفتن، حرف می زنیم، سکوت می کنیم، میشینیم، نگاه میکنیم، دوباره راه میریم و حرف میزنیم، گریه میکنه، بغضم میگیره، سکوت میکنیم، حرف میزنیم، میخندیم، نگاه می کنیم....

پاشو بیا حرف دارم باهات
میدونی تب کنی من میمیرم جات
بذار رو دوش دلم غم درداتو
کی میدونه مثل من بغض چشماتو




/ شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ / 9:54/دختر آدم