و میشه که یه زولبیا از یه بامیه خیلی خوشمزه تر باشه؛ اصلا به شکل اش نمیخورد انقدر خوشمزه باشه ولی خب بود.
از اون روزاست که دلم میخواد ثبت بشه:
خب ما که کلا تا جایی که بشه خودمون رو نشون نمیدیدم، مثلا مورد بود واسه یه آزمایش، یه مسافت 1 ساعت و نیمه رو به 10 دقیقه ای ترجیح دادیم، 90 درصدش بخاطر این بود که کسی نبینه و نخواد کنجکاوی کنه! مثلا اگه یه کاری بخوام راه بندازم و بر خلاف میل باطنی ام برم یکی از همون جاها، با ذکر خدا بد نده و واسه کی و کِی میخوای؟ ول نمیکنن.
حالا فضا کلی اینطوریه که با ما حتی وقت غیر کاری هم کار دارن، ینی مثلا دلت میخواد از آهنگ هندز لذت ببری یا کتابت رو بخونی که صدات میکنن! بعد هم که کلی سرت رو خوردن، معذرت گویان از اینکه سرتون رو درد آوردیم، میرن یا اصرار دارن که مثلا بیان نزدیکترین صندلی به آدم خب یکم فاصله بگیر،یهو من دلم خواست از دو ا صندلی استفاده کنم . والا! این همه صندلی.
اون وقت کار هم خب اصولا کاری به کسی نداریم، بجز تعدادی اندک اما شایسته که میگیم و میخندیم و یواشکی یه حرفایی میزنیم که مثلا امیدواریم فقط بین خودمون باشه و خلاصه آدم تفلون و فضول نداریم. حداقل جوری که من فهمیدم.
حالا امروز اینجوریه که یکم که میگذره، پا میشم یه دوری میزنم و یه سر میزنم به خوبهای مهربون و انرژی میگیرم و میام بالا، تا میشینم میبینم اون یکی پیام داده ، دوباره در رو میبندم و میرم یکم از اونور انرژی بگیرم...حالا بحث باز شده و داریم با یکی ازون اندک ها میگیم میخندیم که یهو میگه فلانی ماجرا تاهل اش اینه! بعد ما دهانمون اندازه نهنگ باز شده و میگیم مطمئنی که میگه اون یکی از اون یکی شنیده و خب اون یکی حرف الکی نمیزنه! حالا به ازای این خبر، منم یه خبری که خودم زودتر میدونستم اما تازگی از یکی دیگه شنیدم رو به استناد اینکه حرف فلانیه میگم و با یه سری آدرس دادن، تقریبا متوجه میشه. این به اون در!
کلا چون کارِ زیاد استرس آوره، تصمیم میگیرم با صحبت و خنده، دور بشم بنابراین چند دقیقه بعد، اون یکی که الان بلاتکلیف شده رو با روی باز استقبال میکنم و میشینیم به حرف زدن و البته یادآوری اینکه اینجا جات نیست و برو واسه دکترا و بعد هم ادامه حرف و خنده ها. بعد هم میره تا ببینه چیکار باید بکنه.
حالا نفر بعدیه که میاد و واقعا در تصور هم نمی گنجیده که "این" پاشه بیاد واسه دلجویی.. شروع میکنه به خاطرات دوره قبلی و دبلیو سی و ماجراهاش و اینکه با همه خوبه و در لفافه میخاد بگه غُد بازی از اینور بوده! حالا دقیقا تو چارچوب در وایساده و داره ماجرای منتهی به دلخوری رو با جزئیات واسه خودِ من تعریف میکنه! که فکر میکنم بقیه اون چند نفر بیرونی، بیشتر در جریان قرار میگیرن! و حالا بخاطر جمع شدن اوضاع با خوبی و خوشی، مجبورم سر تکون بدم و لبخند کشدار همراه با نیمچه قهقهه ای بزنم که آره واقعا حرف شما درست و ازین جور حرفا و البته منم کلا اخلاقم اینه! بزرگوار اصراری هم داره که خیلی خوب و خوش اخلاقه و حتی بد اخلاق ترین ها رو هم به شوخی و خنده میندازه و فلان و بهمان بزرگ رو هم باهاشون جوره!
بعد اصل کاری میاد و خبر از کارِ بزرگِ پیشِ رو میده و گویا در این زمانِ کمِ باقیمونده، من مجددا باید مثه چارپایان کار کنم! که البته من تا جایی که بتونم میمونم و ادامه رو میذارم واسه بعدا چون بهرحال منم زندگی دارم و امسال دیگه 401 نیست که بخوام خودم رو نشون بدم، من اون 365 خودم رو ثابت کردم ، هر چند که اونقدری که باید ارج ننهادن! ولی پیش وجدانم خیالم راحته... حالا هم میخوام از همین اول سالی، زندگی کنم و در کنارش بقیه ضروریات. الویت امسال من زندگی کردنه.
ته بند متن: خودت چی/ ادی عطار. قشنگه:)