قسمت شد چند روزی از هفته چهارم مرداد را در مشهد سپری کنم. طرحی بود و همکاری که با وزارت پیشنهاد شده بود و شد تجربه ای از تنهایی در نوعی دیگر و آشنایی با افرادی که در روز آخر بسیار ابراز لطف به من داشتند.... یادم هست اولین مشهد را که روز قبل از تولدم برگشته بودم و دلتنگی زیاد بود و حرف زیاد تر، خاطره آن انگشتر با نگین قهوه ای که حالا دارد در کمد خاک می خورد و روزی در دست کسی بود که دست من را در هیاهوی زندگی گرفته بود و آشنایم کرده بود با معنای عشق و محبت، کسی که حالا شده بود غریبه ای مثل همه غریبه ها. دومین مشهد خاطره آن دعا کردن های زیاد است که بشود هر آن چه صلاح است و ته اش دلم خواسته بودم که البته کاری کنید صلاح من "او" باشد اما دست سرنوشت طوری رقم خورد که یک هفته پس از برگشت از آن زیارت دلچسب، جعبه انگشتر قهوه ای با خرده چیزهای دیگر بین دو نفر رد و بدل شود....گمان کرده بودم محرم چاره این درد است، چه می دانستم آن ضربه ای که به ظاهر به خود وارد کرد می تواند دامن گیر زندگی شود که هنوز شروع نشده است، با صحبت و مشورت علیرغم خواسته دلی که برای اولین بار خواستن فردی را اینطور آشکار نشان می داد، مجبور به قطع ارتباط شدم..... دلگیر بودم از تقدیری که این چنین رقم خورده و و در دل شاکر که اگر قرار به خیریت در این کار نبود، چه بهتر که تمام شد.... برای بار سوم طلبیده شدم، انگار که این غریبِ بزرگ، این غریبِ آشنا می خواست مرا چند روزی مهمان خود کند. رهسپار شدم، هر چند فرصت زیادی برای زیارت مهیا نشد اما آن روز آخر، صبح روز آخر که منتهی شد به ظهر و آن گرمای ناشی از شوق سرکشی به صحن ها و رواق ها که همراه شده بود با آفتاب تندِ آسمان مشهد، عجیب به دلم نشست.

من تنها بودم، در آن سفر نیز، کسی نبود که لحظه شماری کند برای برگشتنم، وعده دیداری نبود که پس از برگشت داده شود. آن حقیقت تلخی که شلوغی های اول مرداد نگذاشته بود حس کنم را در این سفر حس کردم با تمام وجودم.... تمام آن گریه هایی که از نگاه مادر پنهان نگه داشته بودم را در هر کجای حرم که بودم به یادگار گذاشتم. دعای من دیگر داشتن آدمی نبود که دلم هر چه زودتر وصال به او را می خواست، ردیف کردن نمازها و دعاها برای تک تک افرادی که طلبیده نشده بودند هم نبود...

من فقط رفته بودم در آغوش مهربان امامی که جا دارد برای همه تنها شده ها، غریب ها و خسته ها دمی بیاسایم، حرف های دلم را بزنم و وقتی برمی گردم،سبک بال به زندگی شلوغ در این کلان شهر ادامه دهم... شهری که در آن تنها نیستم...




/ سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ / 8:13/دختر آدم

میز خالی شده از گل های رز تک و توک ربان بسته ای است که هر کدامشان یادآور یک "دوستت دارم" بوده است. گل های نرگسی که شب عید، دمادم خرید ماهی از بازار شلوغ گل و گیاه بوده برداشته شده. گل های بنفشی که روز تولد از آن جاده سرسبز همان موقع که هنوز آب جاری بوده، خریده و سریع تقدیم شده هم دیگر روی میز جایی ندارند.
گل های پتوس یا زرد شده یا خشک شده اند؛ آن دوره رسیدگی به گل ها گذشته، صاحب گل ها حوصله خودش را هم ندارد، صبح ها با ته مانده امیدی از خواب بیدار شده و به زندگی رسیده است. ناراحت از تمام شدن زندگی گل هایی که روزی با شور و شوق توسط خودش در بطری های پرآب گذاشته شده اند. تا حد امکان ریشه ها و برگ های لجن گرفته جدا می شوند تا آن برگ های سبزی که هنوز طاقت ادامه دادن دارند، زندگی جدید خود را آغاز کنند.
حتی آن ظرف حصیری که چند سالی روی نیز بوده و ارتباطی با قضایای اخیر ندارد هم اضافه است. گذاشته می شود تا بعدا برود کنار وسایلی که قشنگ اند اما الان کاربردی ندارند، در ظرف را که کنار می رود سه گلبرگ نرگس دیده می شود، مربوط به وقتی ست که هر وسیله، نشانه به نشانه، ریز به ریز هنوز اهمیت داشته و همه چیز مثل تمام گل ها رنگی و شاداب بوده است.
مادر خوابش را تعریف می کند، از آمدن ها، از آماده شدن ها. لحن صحبت هیجان انگیز و گیراست، گویی هر چه می گوید واقعا رخ داده و خیالی بیش نبوده است. قطرات اشک راه خودش را باز می کند، تاکید می کنم که همه چیز تمام شده و اضافه میکنم خواب زن کج است.
قاب آخر آرامش بخش و زیباست: پرده کرم رنگ در پس قاب و میز دستمال کشیده و عاری از گرد و خاک و روی آن ماگ های سبز و سفید و شیشه های شسته شده و پر شده با آب تازه ای که پتوس های سبز و جوانه زده در آن قرار گرفته اند.




/ جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ / 15:9/دختر آدم

تمام علایمی که بعد از حدود ۷ ماه قطع شدن از بین رفته بود، مجددا این روزها کمی احساس می شود. به این ها باید حس رها شدن، بی اهمیتی و نادیده گرفتن تدریجی و سپس ناگهانی توسط افرادی که زمانی ادعای عزیز بودن من را داشتند، اضافه کنم. بعد از آن سفر ناگهانی و تنفس در هوای سبک شهری با مردمانی آرام، متوجه شدم از آن حس اندوه درجاتی کم شده و دیگر من آن فردی نیستم که موقع برگشت به خانه در آن گرمای هوای ظهر تابستان و در خلوتی کوچه، به پهنای صورت اشک بریزد و از شرم دیده شدن توسط آشنا مردمانی، چشمان خیس و سرخ خود را با عینک‌ دودی بپوشاند.
لحظه شماری این بار برای دیدن تراپیست و بازگویی اتفاقات از روزهایی که گذشت به همراه نشان دادن چهره مستاصل و مضطرب خود، به نقطه ای رسید که بپذیرم آن چه رخ داده است را و نیز اجازه دهم تا احساس غم و اندوه و گریه، این بار آزادانه خود را نشان دهند.
تماس شنبه عصر توسط نزدیکِ عزیزِ همیشه همراهم با مخاطبی که دیگر از مخاطبان من نبود، باعث شد دوباره یادآوری کنم آن لحظات خوش را و دلتنگ شوم برای آدم هایی که بودیم و خاطراتی که داشتیم. دو روز بعد اما با گفتن دلیل اصلی برگشتم از اولین دوربرگردان رابطه به خانم دکتر دلنشینم، گوش هایم حرف هایی را شنید که هیچ کس تا آن‌موقع به صراحت نگفته بود. همین که خدا را شاکر باشم که الان نشان داده شد و چه خوب که قطعیت پیدا نکرده بود، کمی اطمینان ام را به تصمیمی که به عقیده مادر و خواهر بچگانه و لجوجانه گرفته شده بود، بیشتر کرد.
بعد از سفرهای دی و خرداد تهران و اردیبهشت کاشان، مصمم شدیم که حساب ها را بازبینی کنیم. در نهایت میزان بدهکاری هر دو طرف مشخص و در چت ثبت شد. موقع حساب کردن ها، ادامه حرف های مربوط به واقعه اخیر گفته شد، جملاتی شنیدم که تلخ شدم اما فکر میکنم اتفاقا برای ادامه قاطعانه مسیر، برای دلتنگ نشدن، برای همدلی نکردن با افراد مقابل، بسیار به کارم بیاید. در صحبت های آن روز گفته شده که بخاطر لحن بد صحبت ها، آن ها هم لج کرده تا اصلا چیزی تعلق نگیرد و بعد هم به بچه خود گفته اند دیگر حرفی نزن!
خوب است، شاید من همین را میخواستم تا نسبت به تصمیم خود کمتر تردید کنم، شاید اگر به خواهش من از همان اول چهره واقعی پدر و مادر خود را نمایان می ساختند، من هم در همان بهار قبل از آنکه تعلق خاطری صورت گیرد جوابی داده بودم.
به خیر و نیک می گیرم این رخداد غیر منتظره را و مسیری که ناگهانی ایجاد شد... مطمئن هستم خدا مانند همیشه راهنما و راهگشای من خواهد بود. پس زیر لب زمزمه میکنم:
"اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا"




/ سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ / 20:14/دختر آدم

همراه ها اصرار به فکر درباره معیارها دارند، دختری که آشنایی با او بر می گردد به کنگره تابستان سال ۹۶ و صدای عروسکی دارد می گوید "وقتش که برس۵ چیزهایی که در ذهنت ساخته بودی، رنگ می بازه و انگار دیگه اهمیت قبل رو نداره" و آن یکی خانم که خواهر همکار هست ادامه می دهد "به خودت میگی واقعا این انتخاب من بود؟"... موقع اهدای جوایز تصویر و اسم آشنایی را میبینم، دانشجویی که در دانشگاه علوم پزشکی کاشان دیده بودم و بعدتر دورانی را با هدف آشنایی بیشتر گذراندیم و رسیدیم به قطع ارتباط بدون خداحافظی درست و حسابی، حالا با عنوان کارمند برنده سیمرغ شده بود.درست ردیف کناری بود، سعی کردم نگاهی اتفاق نیفتد مخصوصا وقتی برق انگشتر دست چپ را روی سن دیدم، ساعتی بعد وقتی در محوطه بیرونی سالن همایش مشغول هماهنگی سرویس برگشت بودم، هنگام ورود مجدد به سالن چهره آشنا را مشغول صحبت با تلفن دیدم، تلاقی چشم ها سریع تر و سلام ناگهانی از سمت من و قطع سریع تلفن و زمزمه نام خانوادگی ام با پسوند خانم از سمت او، مکالمه ای زیر پنج دقیقه و توصیف موقعیت کاری ام برای او و تبریک برای رتبه ی کسب کرده اش و آرزوی موفقیت و خدا نگهداری که به گمانم از چند سال قبل جا مانده بود. نخواستم و نمی خواهم ارتباط دیگری شروع شود‌. مخصوصا در این مرحله از زندگی که خودم را قانع کرده ام برای کنارآمدن از وضعیت عاطفی بی سرانجام چند ماهه ام، تراپی را شروع کنم و به گمانم سی سالگی همین باشد: کمرنگ شدن شوق، رنگ باختن ذوق و ته مانده امیدی برای ادامه زندگی که با توفیق اجباری "تنها ادامه دادن مسیر زندگی" همراه شده باشد.

و الان، این روزها، این لحظه ها، خلاصه شدن به موقعیتی که توصیف این عبارت هست: شروعِ ناتمومِ من...




/ جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ / 15:23/دختر آدم
صحبت ها درباره جوانی جمعیت و اهمیت ازدواج و فرزندآوری گُل کرده، خوره ای که در چند روز باعث سر زدن مداوم و چک‌کردن های پروفایل شده بود و بعد از قطع و وصل شدن های مکرر، رسید به چیزی که حدس میزدم طی همین چند روز رخ خواهد داد. از بین چند هزار نفری که در مخاطبان وجود داشته، حالا من آن مخاطب حذف شده ای هستم که آخرین پیام مربوط به او، از دوست داشتن و دلتنگی و مهم ترین فرد زندگی بوده است. به خواست مهربان مادری که نخواسته بود قضیه را با همه تلخی اش باور کند، حداقل اولین نفر برای حذف مخاطب در پیام‌رسان ها نباشم. آن حس آشنایی که در این لحظات سخت و ناگهانی می آید را دوباره به خوبی درک میکنم. در جواب لبخند همکاری از شهری دیگر، لبخندی تحویل می دهم. لغو دنبال کردن و پاک‌کردن چت ها را انجام می دهم. همه چیز تمام شده است. باید باور کنم.


/ چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ / 16:31/دختر آدم