فقط یه روز تعطیله که از خود صبح تا غروب دلت نمیخاد هیچکاری کنی ولی همزمان با تاریک شدن هوا و دیدن روزی که به انتها نزدیک میشه، جت وار شروع به انجام دادن حتی نصفه نیمه کارها میکنی.

سبدِ آخر لباس ها رو که روی بند پهن کردم، چشمم افتاد به منقل جا مونده از ناهار ظهر، زغال های قرمز کوچیک با هر بار وزش باد، سوسو میکردن و بعد بین خاکسترها گم میشدن، رفتم جلوتر و سرمو نزدیک آتیش باقیمونده کردم، با موهای خیس و لباس های نازک سرمای پاییزی رو تو حیاط حس میکردم، با پس و پیش کردن تکه زغال ها بوی پیاز آتیشی مشامم رو پر کرد و بعد حس کردم الان آخرایِ شبِ سیزده به در تو سن 16 سالگیه، درست همون لحظه ای که همه وسایل رو جمع کرده بودیم و داشتیم حرفای باقیمونده رو پایِ آتیش کم هرم میزدیم و انگار نمیخواستیم دل بکنیم و بریم خونه، اون وقتی که بوی چوب و چمن با یه حس دلهره بی علتی میومد و نمیخواستی به روی خودت بیاری که شاید از استرس مدرسه ست بعد از چندین روز تعطیلی یا تازه شدن احساسات بلوغت توی روزای بهاری....

اون روزا گذشت، خیلی زیاد ازش دور شدم، در حد همین که با بویی برگردم به خاطراتش ، من ولی دلم مییخواد فردا یه دانش آموز دوم دبیرستانی بودم که تازه میخواستم اون رشته رو انتخاب کنم و خرخون وار به تنها دلخوشی اون روزام یعنی درس خوندن برسم و اصلا روحم هم خبر نداشته باشه که سالها بعد قراره چه اتفاقایی واسم بیوفته.




/ جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ / 20:0/دختر آدم

همین الان ثبتنام کردم، جالبه از سه روز پیش کتاب تست خریدم و داشتم مثلا میخوندم، یعنی دی=قیقا وقتی واسه پی.اچ.دی ثبتنام کردم و افتان خیزان وار داشتم اون رو هم مثلا میخوندم یهو زمان آزمون واسه این یکی گذاشتن و هر جفتشون چه قریب نزدیکن؛ به قول دیالوگ رضا عطاران: رضا رضا:)

چقدر بی فکرن ما که عادت کردیم ارشد ما رو هیچ جا نخوان تو این یکی هم که خواسته بودن اصن معلوم نبود کدوم شهر لازم داره، وقتی کلان شهری مثه خودمون لازم نداشته باشه به درد جرز دیوار میخوره.والا!

واسه اون شغل کارشناسی هم که از 3 تا محل نزدیکِ انتخابی تا پول را واریز کردیم و رفتیم داخل دیدیم یکیش کلا حذف شده انگار مثلا نون باشه و پختش تموم شده باشه.

دیروز اون یارو اومده در اتاق فکر کردم واسه درخواست سبزرنگه که گفت نه ولی ازت میخوام تو یه کار بیای تحلیل کنی و به هم لینک بشیم، منم در حالیکه کل اجزای وجودم میخواست بگه باشه و واقعا بابت همچین شروعی از همه جهاتی که خودم میدونستم یه کمی ذوق کرده بودم ولی با یه حالت واقعا زمخت و جدی گفتن نه چون اینجا محیط اش برای من جوری نیست که بتونم هر کاری کنم، اونم یکم مقاومت کرد بعدم فک کنم با ناراحتی پذیرفت و رفت، یعنی من دقیقا اون آدمی ام که یا زمان نادرست بودم یا مکان نادرست؛ میترسم که نکنه خودم اشتباهی باشم.

امروز با خودمون گفتیم 10 صفحه چیه بابا 20 صفحه بخون ک جلو بیوفتی و نشون به اون نشون که کتاب موند رو میز و همزمان کار 3 نفر رو انجام دادیم که یه وقت خلق الله معطل نشن.

دیشب خواب دیدم من و ننه خدابیامرز در حالیکه یه ظرف پر میوه تو دستشبود وارد خونه اش ردیم، همونی که سالهای آخر توش زندگی میکرد، جالب زیاد خواب نمیبینم و خواب رفتگان خدا بیامرز رو که کلا ندیدم. امیدوارم یه برکت زیادِ زیادِ زیاد واسه تک تک خانواده مون با خودش بیاره که واقعا همه مون سخت بهش محتاجیم.

من همچنان دلم خیلی سفر میخواد و هیچکدم از شرایط مالی و غیرمالی اش اوکی نیست ولی مثه خوره افتاده به جونم که چند روزی از این شهر بزنم بیرون و فارغ از همه دل نکرانیا و شلوغیا و استرسها بشم؛ امیدوارم اواخر آبان یا آذر یه سفر توپ پیش بیاد، تو این فاصله هم بشینم 4 کلمه بخونم و Test پشت Test بزنم که حداقل بعد از خودم گله مند نباشم. آمیییین




/ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ / 23:32/دختر آدم
- چی بشه اگه یه موقع قبض رو ندیم به لحظه نمیکشه که تلفن رو قطع میکنن و اگه همون موقع هم بدیم سالها زمان میبره که دوباره وصل کنن...از ادامه خوبیاشون اینه که وقتی شارژ تموم میشه سرعت در حد لاک پشتِ رو به موت میشه و این میشه که با وجود زمانی که بعد از مدتها گیر من اومده تا بتونم با فراغ بال چند تا ثبت نام و سرچ و ویرایش ضروری انجام بدم، لنگ سرعت اینترنت میمونم... در پروسه تکمیل کارای فوق العادشون هم اینه که نظرسنجی گذاشتن ولی دنیا به آخر رسید تا جوابا ثبت شد، هر چند بعید میدونم اصلا آنالیز کنن تا حتی بتونن از نتایج اش استفاده کنن...این فقط و فقط یکی از معضلات زندگی امروزه با نهادی به نام مخابرات هست!!! - این دیسفازی دیگه چی بود این وسط؟؟؟ - پست در بدترین حالتِ سرعتِ اینترنتِ مرکزی ثبت میشه... - ته مانده ای از امیدواری از حالاتِ شخصی که هنوز به آخر نرسیده.


/ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ / 12:5/دختر آدم

مورد ِسومِ منویادت نره ها: کافیه یه تصمیم جدید شوع کنم، مگه میشه بی اثر به کل زندگی بگذره؟! باشگاه همون یکماه بود و تمام! خیلی مسخره شد واقعا!

مورد ِششمِ منویادت نره ها: دارم میخونم کجدار و مریز و ایضا مریض با این وضعیتی که پیش میاد از نظر خستگی جسمی و چشمی و دروغ چرا دلم میخواد واقعا قبول بشم هر چند میدونم اونم یه جریان تازه واسه جسم و چشم داره.

موردِ آخرِ منویادت نره ها: منو یادت نره ها من همونم که با حرفاش و صداش خواب میبره ها/همون عاشق خسته دیروزم منو یادت نره ها/تو دلیلشی عشقم تا حالا اگه من موندم سرپا/نگاه چشمام تره ها ...

موردِ اول خنکایِ شهریور: رفتم با یه دسته گلِ بنفشِ خوشگل، تازه همونجا واسه 4 نفر خوراکی خریدم و چقدر خوشحال شدن، پیام های محبت آمیز خانم دکتر که بماند:)

موردِ دهم خنکایِ شهریور: دقیقا با ورود یه تازه وارد و مامانش و حرفی که بعد از رفتنشون از زبون اون آدم تازه به سمت رسیده شنیدم فهمیدم که چه ریسک بزرگی بوده و خیلی خدا روز قبل از اون صحبت رو به خیر گذرونده بود، خلاصه که منصرف شدیم چون با این نیاز شدیدی که هست فعلا نمیشه بی گدرا به آب زد.

فعلا کافیه...




/ چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ / 18:30/دختر آدم

1- دیروز روز اپتو بوده به همین خاطر دلم میخواد با یه دسته گل خوشگل برم دیدن خانم دکتر.

2- امروز ظهر خونه خاله جمع شدن؛ واسه مراسم خوشحالر شون که کسی رو دعوت نردن حالا هم قراره هر ی با قابلمه غذای خودش بره.

3- امروز اتفاقی اون خانومه که تو معاونت دانشجویی دانشکده بود و فامیلش یادم رفته رو دیدم و یه سری راهنمایی ها واسه جذب تو خود دانشگاه گفت.

4- دیروز هم اتفاقی آقای "الف" اومده بود اونجا و به ما هم سر زد و نگفتنیه که چقدر از دیدنش تو موقعیت واقعی اش خوشحال شدم و چه بد که آدم نمیتونه اون چیزی که در درونش هست رو بگه.

5- بابا اجازه نداد برم پیاده روی رو و خب به قول معروف "به تو از دور سلام" ... قربون شما امام حسین جانم و خانواده پاکتون برم.

6- دلم آهنگ های بابک جهانبخش تو سالهای اول دهه 90 رو خواست.

9- نود درصد پول همون دیروز تموم شد و از همین الان به یاد هفته اول مهرماه می گریم.

10- بنا به فقط یه حرف که از دیده ها و شنیده های یه نفر دیگه هست و حقیقتا زیاد هم قابل اعتماد نیست شاید، ولی من یه تصمیم برای تغییر کوچیک گرفتم که احتمالا تبعات خیلی بزرگی خواهد داشت ولی همین که حال خودم میتونه بهتر بشه و خانواده هم موافق بودند و تشویقم کردن باعث دلگرمیم هست.

خدایا همه چیزم رو میبینی و میدونی؛ مثل همیشه هوادارم باش که سخت بهت محتاجم قربونت برم.




/ سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ / 15:22/دختر آدم