امروز سر فرصت گفتم بشینم این چند تا موضوع رو پیگیری کنم ولی از 11 صبح تا همین الان به 2 تا مورد قطعی رسیدم: یکی اینکه درس خوندن این جا بجز اعصاب خوردی هیچ فایده نداره مگه اینکه کلا دانشگاه رو واسه خاطر تفریح بری که خب میتونه خیلی هم خوش بگذره ولی مخصوصا اگه بخوای تحصیلات تکمیلی بخونی که رسما باید با آرامش روان خدافظی کنی، همین فرآیند پذیرش مقاله خودش مصیبته، مثلا خود من 6 ساعته میخوام واسه ارسال یه مقاله ثبتنام کنم که سایت گِل گرفته اش ارور میده و من موندم جواب مسئول رو چی بدم؟! دومیش هم بیمه تامین اجتماعی یعنی پول ریختن تو چاه اونم از نوع چاه* همین سایت خاک گرفته اش که خیر سرشون واسه خدمات غیرحضوریه واسه دیدن یه پیغام صدبار هنگ میکنه و کاری میکنه آدم ضربدر قرمزو بزنه و فقط بیاد بیرون که لااقل سیستم خودش هنگ نکنه.. کلا کمر بستن به خورد و خاکشیر شدن اعصاب و روان ما اونم تو اوج دوره ای که آرزوهامون دارن دونه دونه بر باد میرن.
حالا فارغ از اینا سلام به خرداد که این دو روزه هواش اردیبهشتی شده و تا اینجا بصورت شخصی و کاری خوب بوده اما واسه عزیزترینای زندگیم نه! و این بیشتر از همیشه منو غصه دار میکنه؛ شدم عین مامان بزرگایی که غصه تک تک بچه ها رو میخورن و خواب و خوراک ندارن، یعنی همه جا فکر و خیال باهامه، دارم کار میکنم تو فکرم، دارم میخندم تو فکرم، همین الان که دارم تایپ میکنم تو فکرم.... و پناه بر خدا از حجم فکرای ناخوش و نگرانی های تموم نشدنی.