یک. اسمم را نوشته بودم که بروم. شاید حتی قرار بود مدیریت بخشی از کار را هم به عهده بگیرم، اما در لحظه‌های آخر، انگار سعادت آن دیدار از من گرفته شد. هیچ‌وقت قبلاً نرفته بودم؛ در تمام سال‌های دانشجویی می‌دیدم بقیه چندبار، چندبار می‌روند و سهم ما همیشه بی‌نصیب ماندن و حسرت بود...

دو. راستش این اواخر در ذهنم نسبت به تصمیم‌های شخص اول کشور تردیدهایی داشتم؛ این‌که چرا در برابر ظلم و زور ایستادگی نمی‌شود، چرا مردم این‌قدر دسته‌بندی شده دیده می‌شوند، چرا فکری به حال این اقتصاد فرسوده نمی‌شود… و خیلی چراهای دیگر....

سه. نهم اسفند سرِ کار بودیم که متوجه یک جنایت وحشیانه شدیم. گفتند سریع بروید خانه. برگشتیم، اما گیج بودیم که باید چه کار کنیم. می‌دانستیم نسبت به حمله‌ی اول سال شدیدتر است، ولی هنوز ته دلمان امیدوار بودیم که اوضاع طور دیگری پیش برود....

چهار. دهم اسفند، حوالی پنج صبح. تلویزیون طبق عادت سحرهای ماه رمضان روشن بود. ما هم بیدار بودیم که یک‌دفعه دیدم آن مجری متین شبکه یک، با چهره‌ای متفاوت، سیاه‌پوش و اشک‌بار دارد خبر می‌خواند. چند لحظه خیره ماندم. چشم‌هایم را مالیدم، دوباره نگاه کردم. برگشتم به بابا گفتم: "این چرا داره گریه می‌کنه سر صبحی؟"

و بعد آن جمله آمد:
..."در راه سربلندی حرم جمهوری اسلامی ایران، شربت گوارای شهادت را نوشیدند…"

گوش‌هایم انگار کیپ شد. صداها دور شد. سالن دور سرم می‌چرخید. چی شد؟ کی شهید شد؟ اسم کی را گفت؟ آقا؟

پنج. می‌خواستم بدوم، فرار کنم. دیوارهای خانه انگار به من فشار می‌آوردند. هوا هم انگار مثل حال ما بود، بین خواب و بیداری؛ هم گیج، هم هوشیار. در ذهنم یک سوال مرتب تکرار می شد: "خدایا چرا اینجوری کردی با ما؟ مگه تو نباید بیشتر خدای ما باشی تا اونا؟"....

شش. ساعت هفت، ماشین را کوچه‌ی مسجد رحیم‌خان پارک کردم. فکر می‌کردم چون تنها آمده‌ام، تنهایی‌ام خیلی به چشم بیاید، اما وقتی به خودم آمدم دیدم وسط جمعیتی هستم که موج‌وار در خیابان سپه به سمت میدان، حرکت می‌کند.

هفت. روزهای زیادی از آن اتفاق گذشته. برگشته ایم به زندگی روزمره، یا حداقل ظاهراً برگشته‌ایم. اما بعد از دی‌ماه و اسفند، دیگر آن آدم‌های قبل نشده‌ایم و نمی‌شویم....

هشت. مراسم وداع را اعلام کرده اند. همچنان مشغول روزمره و کار کردن هستیم و گاهی کمی هم زندگی می کنیم. صبح جمعه، یک رئالیتی شو از یوتیوب میبینم و بعد اینستاگرام را باز میکنم، ریلزها دارد یتیم شدن ما را نشان می دهد، حبیب خزایی، "وداع" را ساخته و عجیب روی هر تصویر و کلیپی نشسته، همینطور می بینم و اسکرول می کنم به پایین، تا جایی که بغضم می ترکد. بی‌صدا نیست؛ بلند بلند بلند گریه می کنم، گریه ای که برای خودم هم جدید و عجیب است، شاید نیم ساعت همان‌طور می مانم. حس می‌ کنم نفسم تنگ شده. بطری آب رابرمیدارم و بی خیال خیس شدن اطاق، روی سر و صورتم خالی می کنم، بهتر نمی شوم، اشک ها بی توقف جاری هست، یک حسی دارم، چیزی شبیه فرو ریختن...خودم را می رسانم به پنکه و می گذارم باد سرد و تند مستقیم به صورتم بخورد....

نه. این چند روز هر بار اینستاگرام را باز می‌کنم، دوباره اشکم درمی‌آید. با این حال سعی می‌کنم مثل قبل در آن حال غرق نشوم؛ گریه می‌کنم، اما با زمان و کنترل. کلیپ‌ها را می‌بینم و بعد از چند دقیقه بیرون می‌آیم....

ده. کارها را مجازی جلو می‌برم. می‌خواهم دعوت‌شده‌ها تا جایی که می‌شود بدون دغدغه به مراسم برسند. شاید این‌طور خودم هم کمی سبک‌تر شوم؛ شاید حس کنم سهمی در آن جمع و آن حضور داشته‌ام. دیداری که قرار بود برای من اولین و آخرین دیدار باشد، اما نشد و این هم مثل خیلی از خواسته‌های ناتمام زندگی، جایی ته دلم ماند، کنار بقیه‌ی چیزهایی که نشد...




/ شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۵ / 22:10/دختر آدم