بعضی وقتها آدمها از یه شهر فرار نمیکنن؛ از یه زندگی فرار میکنن. از نقشی که سالها براشون نوشته شده، از تصویری که بقیه ازشون ساختن، از جایی که دیگه نمیذاره خودشون باشن.
مینی سریال ۴ قسمتی "Unorthodox" قصهی اِستیه؛ دختری که در دل یه جامعهی بسته، جایی که برای زن بیشتر از اینکه فرصت انتخاب وجود داشته باشه، وظیفه تعریف شده، یه روز تصمیم میگیره همهچیز رو پشت سر بذاره و برای اولین بار دنبال خودش بگرده.
سریال از رنج یک زن حرف میزنه؛ از نگاههایی که در طول تاریخ بارها زنها رو محدود کردن، از جایی که گاهی زن نه به عنوان یه انسان با آرزوها و خواستههای خودش، بلکه فقط در نقش همسر و مادر دیده شده. تلختر اینکه این اتفاق در جایی رخ میده که ظاهراً نماد آزادیه؛ نیویورک، اما برای اِستی اینطور نیست، چون بخاطر زندگی در منطقه ویلمزبرگ و حساسیتی که یهودیان اونجا سر دین و فرهنگشون دارن، خودشون رو از دنیای مدرن جدا کردن. یه جایی در گفتگو با معلم پیانو، معلم بهش میگه که" این جا آمریکاست استی، میتونی تصمیم خودت رو بگیری" و استی در جواب میگه که"ویلمزبرگ، آمریکا نیست" و بعد در ادامه انگار که با حرف های معلم برای اجرای تصمیم اش قانع شده باشه میگه: "تلمود میگه: اگه من نه، پس کی؟ اگه الان نه، پس کی؟" از اینجاست که استارت تغییر شروع میشه: رفتن به جواهر فروشی و فروختن جواهرات و دریافت پول.
فلشبکهای سریال هم مدام ما رو بین گذشته و حال اِستی میبرن؛ بین دختری که مجبور بوده خودش رو پنهان کنه و زنی که کمکم داره خودش رو پیدا میکنه. بعد از فرار، چیزهایی برای اِستی تبدیل به تجربههای بزرگ میشن که شاید برای خیلیها عادی باشن؛ تغییر ظاهر، آشنا شدن با آدمهای جدید، امتحان کردن چیزهای تازه، موسیقی، دوستی و حتی تجربهی یک رابطهی عاطفی همراه با محبت.او برای اولین بار داره زندگیای رو لمس میکنه که قبلاً شاید فکر کردن بهش هم در آئین اون، گناه بوده.
یکی از تلخترین صحنههای سریال برای من، جاییه که بعد از فرار، اِستی با مادربزرگش تماس میگیره و مادربزرگ عمداً گوشی رو قطع میکنه. انگار میخواد بهش بگه که:
"این راه رو تا آخرش برو. این بار تو زندگی کن؛ به جای من و تمام زنهایی که فرصت زندگی کردن نداشتن".
و بعد میرسیم به یکی از لحظههای احساسی سریال... جایی که یانکی برای اینکه به استی نشون بده از کارهاش پشیمونه، دیگه نمیخواد در تحجر بمونه و الان میخواد توی این تغییر، استی رو همراهی کنه، دو تکه موی فر کنار صورتش(پِئوت) رو کوتاه میکنه و باعث میشه هردوشون به گریه بیوفتن، انگار اون گریه برای تجربههایی هست که دیر به دست اومده، برای سالهایی که گذشته و دیگه برنمیگرده، مخصوصا وقتی اِستی میگه: " دیگه برای این کارها خیلی دیره" و اینجوری به یانکی میفهمونه که به هیچ وجه قصد برگشت به اون جامعه رو نداره.
کلا کارگردان انگار همه درک و عواطف انسانی رو گذاشته واسه قسمت آخر، یه جا هست که استی جلوی همه آواز میخونه، این فقط یه اجرا نیست؛ تصویری از دختریه که تمام عمرش یاد گرفته بود ساکت باشه ولی بالاخره صدای خودش رو پیدا میکنه.
سکانس رها کردن کلاهگیسش در آب و فرو رفتن زیر آب هم برای من یکی از نمادینترین صحنههای سریاله؛ استی انگار میخواد تمام ترسها، خاطره های تلخ و هویتی که دیگران براش ساخته بودن رو بشوره و رها کنه.
حتی انتخاب روز فرارش هم قابل تأمله؛ روز شبات، روزی که در اون جامعه نماد توقف و سکونه. اما اِستی در همون روز تصمیم میگیره حرکت کنه؛ تصمیم میگیره برای خودش قدم برداره.
Unorthodox بنظرم فقط داستان فرار از یک جامعه یا یک سنت نیست. داستان لحظهایه که یه زن تصمیم میگیره دیگه فقط چیزی نباشه که دیگران ازش انتظار دارن، داستان زنی که در نهایت خودش رو پیدا میکنه.ه.